وکوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا .
سربازان شکسته گذشتند
خسته بر اسبان تشریح
و لته های بی رنگ غروری نگون سار بر نیزه های شان .
تو را چه سود ، فخر به فلک برفروختن که هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها به داس سخن گفته ای .
آن جا که قدم بر نهاده باشی گیاه
از رستن تن می زند چرا که تو
تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی .
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
باز می آمدند .
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
( احمد شاملو )
ترديدیست که سرانجام به يقين ميگرايد و گلولهيي که به انجام ِ کار شليک ميشود.
آهي به رضای خاطر است از سر ِ آسودهگي.
و قاطعيت ِ چارپايه است به هنگامي که سرانجام از زير ِ پا به کنار افتد
تا بار ِ جسم زير ِ فشار ِ تمامي ِ حجم ِ خويش درهم شکند،
اگر آزادی ِ جان را اين راه ِ آخرين است.
------------------------------------------------------------------------
مرا پرندهيي بدين ديار هدايت نکرده بود:
من خود از اين تيره خاک رُسته بودم
چون پونهی خودرويي که بيدخالت ِ جاليزبان از رطوبت ِ جوبارهيي.
اينچنين است که کسان مرا از آنگونه مينگرند
که نان از دسترنج ِ ايشان ميخورم
و آنچه به گند ِ نفس ِ خويش آلوده ميکنم
هوای کلبهی ايشان است; حال آنکه چون ايشان بدين ديار فراز آمدند
آن که چهره و دروازه بر ايشان گشود من بودم!
تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟
اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!
و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.
کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را...
بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند
انگار که این تازیانه داره به بدن دخترکها بوسه میزنه
بدنی که طالب پروازه
از برگ گلها نازک تره
بوسه های بخشش میزنه
اینها همش پیامه یاره
یاری که به بزرگ مردان و زنان تازیانه را هدیه داد
بعدش پیغامی داد
اره
پیغام داد
هر کی که به این قوانین کذایی عمل نکرد تازیانه بزنید
روزی سه وعده
سر هر وعده 100 ضربه
سر هر ضربه یک کینه
سر هر کینه یک جهل
حالا خودت فکر کن
بعد بگو
بگو که دلیل این
كه همه روز را در گوشت نجوا می كند
"به نظرم این برایم خوب است. می دانم این درست نیست"
هیچ معلمی، واعظی، پدر و مادری، دوستی یا پیر خردمندی
نمی تواند بگوید چه چیز برایت درست است
فقط گوش بده به صدایی كه در درون توست
سوی دیگر از شبنم
جای دو چشمانش ستاره
و خنده هایش، بغل بغل شکوفه......
دلش اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده بدجوری بی حوصله بوده
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
برای روی قبر من
و همه شما که دوستش دارید!
دلش سنگ قبر!
برای اینكه دیگر كاری نداشتم
وفكر كردم زمان كوتاهی در آن دور و بر پرسه بزنم
گفته بودم كه مثل باد غربی می وزم و می روم
و هیچ كس نمی تواند مسیر زندگیم را تغییر دهد
برای اینكه در گذشته هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام
هزار بار شاید هم بیشتر ترانه های غمگین و آوازهای خداحافظی خوانده ام
و شاید عجیب به نظر می رسد كه به سمت در نمی روم
آخر هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام
هیچ وقت فكر نكرده ام كه این همه مدت در یك جا بند شوم
برای این كه هیچ وقت برای ماندن آوار نخوانده ام
وقتی كه همه حرفهایم را بزنم می روم
اما با تو كه باشم حرفهایم تمامی ندارد
وقتی كه به فكر فرو می روم و در راههای پر پیچ و خم پرسه می زنم
میل رفتن ندارم شاید عجیب به نظر میرسد كه به سمت در نمی روم
دیگه چشماش جایی رو نمیبینه
اخه پیداش کرده
بعد از سالها دربه دری
احساسه خوبی پیدا کرده
سرش و بالا میگیره
باورش نمیشه داره حرف میزنه ، حرفهای دلش
چیزایی که سالها عذابش میدادن الان طغیان کردن
چقدر از گستاخیه امشب لذت میبره
از اینکه بگه من ازادم
اونجوری زندگی میکنم که میخوام
از سنت بیزارم
خرافات تا کی ؟
اون چیزی که تو اسمش و گذاشتی برادری
من صداش میکنم بردگی
برای رسیدن به ارزوهام انتظار رویت ماه نمیکشم
مگه ارزشه کمک کمه که اسمش و گذاشتی ثواب
مگه ارزش زن کم بود که پیچوندیش تویه حجاب
اخه قدرته تو چقدر کمه که سپردیش به یه کتاب
از خدات بپرس
اره بپرس حرفهای من این قدر سنگین بود
که ازادیم و بستی به این سنگ و طناب ؟!؟
مجازاته رقص جنازم پایه این طناب تهمته هرزگی بود !!!
قصه قتل و کلوچه
قصه پهلوون . جهنم و چاه بی انتها رو بگم
لالایی و قصه و دروغ بگم
خانوما جمع بشین جلو پاهام بشینین
می خوام براتون آواز آسمونهای آبی وآفتابی رو بخونم
قصه پری دریایی و لوبیا و ماشین خوشگلو بگم
لالایی و قصه و دروغ و دروغ لالایی و قصه و دروغ .
براتون آواز می خونم و براتون می رقصم لالایی و قصه و دروغ میگم.
شاید متعجبتون کنم شاید بخندونمتون شاید چشماتونو پر اشک کنم
ولی وقتی دیگه نباشم ای خدا آرزو می کنین پیش شما باشم
پس بطری رو باز کنین و گیتارو بدین و نگاه کنین
تو چشمای گرم عاشقم تا ببرمتون به جاهایی که تو عمرتون ندیدین
لالایی و قصه و دروغ و دروغ لالایی و قصه و دروغ .
براتون آواز می خونم و براتون می رقصم لالایی و قصه و دروغ میگم.
شبهایی که تا صبح بخندند و لذت ببرند
ولی عروسکهای سوخته نمیخندند از لذت هم بویی نبردن
عروسکها روی زمین خیلی غریبن
اونا دنباله شبهای خاکستری میگردن
خیلی ها شبهای خاکستری و نمیشناسن
چون لمسش نکردن
شبهایی که تا دم صبح گریه کنند
شبهایی که از غروب دردها را دعوت میکنند
با طلوع افتاب ازشون جدا میشن
تنها خوشی شب ، مستی تا مرزه جنونه
تنها درمان ، سکوت تا حده مرگه
همه چیز تموم میشه
وقتی که هوا روشن بشه
دیگه عروسکها رو نمیبینی
اخه عمره اونا فقط یه شبه
اگه شبی غمگین شدی ، دم غروب حالت جنون داشتی
اگه از سکوت شب لذت بردی و حسرت بارون و چشیدی
بدون که عروسک پیشته
خیلی وقته یه چیزی ازارم میده ولی نمیدونم چطوری بگم
اخه گفتنش تو این مملکت زشته واضحتر بگم بی حیایی
یکی میگه چرا هست ؟ یکی میگه چرا نیست ؟
ما که نفهمیدیم چند نفر برای جسم ادم تصمیم میگیرن .
خدا هم اینجا پارتی بازی کرده ، کی میگه در مقام خدا پارتی و این حرفا وجود نداره ؟
اگه نبود پس چرا جنس مونث باکره بدنیا میاد و جنس مذکر تا ابد ازاده ؟
یه عالمه علامت سوال تو مغزم رژه میره و جالب تر از همه اثبات علمای عزیزه .
این همه میزان برای سنجیدن عفت زن !!!
پس شخصیت و ازادی کجاست ؟ همه چیز در این خلاصه شده ؟ جالبه !!!
تا کی باید ارزش زنامون و تو پارچه به نمایش بزاریم ؟
اره . خودم میدونم الان مثل گذشته ها نیست . دخترا مثل سابق نیستن .
ولی تو چی اقای عزیز ؟ تو هستی ؟
یه دین مردونه و زن هراس داری که تمام افتخارته ، اگه ازت میخواست که جلو نا محرم 2 متر پارچه دورت بپیچی بازم افتخار میکردی ؟
خلاصه ی کلام اینکه همه میدونیم و خودمون و میزنیم به نفهمی که باید با سنت قجری
زندگی کنیم و براش غیرت نشون بدیم تا خیلی از دخترها و زن هامون یا خودسوزی کنن یا از طناب اویزون بشن یا طعمه سنگهای یه مشت ادم بی فرهنگ بشن .
فقط یادت باشه یه موقعه اسم سکو-لار نیاری که میگن دیونس

از وقتی محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت
برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار
وقتی کتکش می زدم دوستم می داشت
اما من شیوه بهتری را پیش گرفتم
اینکه هیچ گاه با او بر سر مهر نباشم
بله او همان کسی است که در رویاهایم می دیدم
و آدمی همیشه کسی را که دوست دارد می آزارد
از وقتی محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت
برای مشت کوبیدن چیزی ندارم جز دیوار آه........برای له کردن جز تخم مرغ
برای کمربند بستن جز شلوار
برای پرت كردن جز بستنی
برای زدن بر سرش جز ساعت
برای آتش زدن جز كبریت
برای مشت كوبیدن جز دیوار
کسی در خانه ات را کوبید
من نبودم
کسی که به تو سلام داد
من نبودم
کسی که سالها عاشق تو بود......
و هر کجا که می رفتی
دنبالت می کرد....
دروغ گفتم
من بودم!.
من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.
با این حال
آری!من بودم که عاشق تو بودم
هنوز هم عاشقت هستم
حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم.......
و تو گریه می کنی و می گوئی
"چرا این را زودتر نگفتی؟
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم : عزیزم ، این كار را نكن .
نگفتم : برگرد
و یك بار دیگر به من فرصت بده .
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را كه نگفتم ، می شنوم.
نگفتم : عزیزم متاسفم ،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم : اختلاف ها را كنار بگذاریم ،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم : اگر راهت را انتخاب كرده ای ،
من آن را سد نخواهم كرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را كه نگفتم ، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشك هایش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فكر می كردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا ، تنها كاری كه می كنم
گوش دادن به چیزهایی است كه نگفتم.
نگفتم :بارانی ات را درآر...
قهوه درست می كنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم :جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم : خدانگهدار ، موفق باشی ،
خدا به همراهت .
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی كه نگفتم ، زندگی كنم.
حرفهایی که نگفتم....
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
برای این که پرواز کنم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم
و بعد زمین بخورم
و این عالی است هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد تو این شانس رو به من بخشیدی متشکرم
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی،
درباره ی رژیم غذایی، تغذیه،
خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی
که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا،
وقتی که آسیب ببینی.
صابون هایی که تن را تمیز می کنن.
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]
و خوردن قرصای نیروزا.
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها بالاخره قصه به پایان می رسه..
میتونی سیگار رو ترک کنی،
اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی،
اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی،
اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی،
باز می میری.
دور کارهای خلاف را خط بکشی،
باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،
باز می میری، آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.
آخرش می میری.
می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری،
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی
باز می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری،
باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی،
اما باز می میری.
حمام آفتاب هم که نگیری،
باز می میری.
می تونی اون بالا، تو آسمون،
پی ِ بشقاب پرنده بگردی شاید اونا تو رو به مریخ ببرن،
اما اونجا هم بالاخره می میری.
بالاخره می میری، در نهایت می میری.
آخر، یک زمانی، می میری.
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس می تونی تو آسمونا سیر کنی
اما اونجا هم بالاخره می میری.
دارو های نیرو بخش هم که بخوری،
بالاخره می میری.
روده ات را هم که سالم نگه داری،
باز می میری.
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت را باز کنن،
بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی،
اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی،
بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی،
استراحت کنی، آزمایش ایدز،
و تست ورزش بدهی،
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی
و تا صدسال زنده بمانی
اما بالاخره می میری.
سرانجام، در آخر کار می میری.
در نهایت، خواه ناخواه می میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،
----------------
شل سیلور استاین
25 دقيقه وقت دارم.
25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود.
24 دقيقه وقت دارم.
آخرين غذاي من كمي لوبياست.
23 دقيقه مانده است.
به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها.
آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم.
به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد.
بيست دقيقه ي ديگر باقي است.
كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.»
نوزده دقيقه مانده است.
به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ...
به چشم هايش تف مي كنم.
هيجده دقيقه وقت دارم.
رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد.
هفده دقيقه باقي است.
مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن.
حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.»
وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقيقه مانده است.
اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن.
چهارده دقيقه وقت دارم.
پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد،
در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده.
از آتش و سوختن مي گويد،
اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است.
دوازده دقيقهي ديگر وقت دارم.
چوبهي دار را آزمايش مي كنند.
پشتم مي لرزد.
يازده دقيقه وقت دارم.
چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد.
ده دقيقه ي ديگر وقت دارم.
منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.
در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده.
اما اين كه فيلم سينمايي نيست،
بلكه ... خب، به جهنم.
هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم.
حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم.
هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم.
بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند.
شش دقيقه ي ديگر وقت دارم.
حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ...
پنج دقيقه ي ديگر باقي است.
يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد.
چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم.
حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم.
سه دقيقه ي ديگر باقي مانده.
مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است.
دو دقيقه ي ديگر وقت دارم.
صداي كركس ها را مي شنوم ...
صداي كلاغ ها را مي شنوم.
يك دقيقه ي ديگر مانده است.
نوشتنوانتظار وچرخيدنِ عَقربهها گِردِ ويرانههای من.
باورکن چيزيم نيست، فقط دارم کمی میميرم.
حالا تو تشريح کن مرا اگر نمیخواهی تشييع کن مرا
من از سکوت زاده شدم و از تنهايیِ لحظهها و لحظههای تنها گذشتم
تا خودم را در تو گُم کنم.
دريچههای سياه،نقطه،خط،دايره تکرار میشودـ
درهاوديوارها و صندلیها به آمدنت چشم دوختهاند
از صدا عُبور کن و در آن سوی زخم،
از پُشتِ قرمزهای سوخته پيداکن مرا.
يک نفر هر شب در رؤياهای من خود را دار میزند
در پشت گامهای باران بر صفحه سفيد باد.
------------------------------------
از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است .
------------------------------------
باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ
------------------------------------
هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .
------------------------------------
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است
------------------------------------
خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود
------------------------------------
.سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .
نمي توانم تميزشان كنم.
پاهاي كثيفي دارم
براي اينكه مدت زيادي در خيابان هاي كثيف« با اين و آن » دست به يقه مي شدم
من با پاهاي كثيف از آنجا مي آيم .
پاهاي كثيفي دارم كه به آنها افتخار نمي كنم .
پاهايم كثيف اند ولي نمي توانم از آنها جدا شوم .
شايد كثيف كنم ملافه هاي تميز و قشنگت را، عزيزكم با پاهاي كثيفم .
در زندگيم ، در اين دنيا تنها پاهاي كثيفي دارم .
از ميان تمامي آنچه مي توانستم به دست آورم تنها پاهاي كثيفي دارم .
شما افكار لطيف و مطبوع داريد
پاهاي كثيفي دارم ، كه ديگر خيلي دير شده است آنها را تميز كنم
پاهاي كثيف كثيف ، به نحوي كه نمي توان آنها را سوهان كرد .
اما عزيزم ، مي داني چيزي كم خواهي داشت بدون پاهاي كثيف من .
پاهاي كثيفي دارم كه نمي توان آنها را به شكل اول در آورد .
پاهاي كثيفي دارم كه از خود رد كثيفش به جا مي گذارند ،
به همين دليل ، در پي جايي هستم كه برافروخته نشوم بخاطر پاهاي كثيفم .
پاهاي بزرگ كثيفي دارم كه همچنان بزرگ مي شوند
پاهاي كثيفي دارم آنها هستند كه مرا راه مي برند
اكر زمين قلبي داشت ، مي توانستم احساس كنم ضربانش را با كف پاهاي كثيفم .
سیلور استاین
ما راکه تازه جوانانی بیست ودوساله بودیم
شورعشق درسینه داشتیم
و پیش ازآن که عاشق شویم سینه برخاک سوده مردیم.
ما رابه خاطربیاور!
ما راکه سینه سرخانی خنیاگربودیم
وده به ده نه درآسمان ونه درکوهسار ونه برشاخسار
که دربازار پیش ازآن که آوازه خوان شویم
برشاخه ای تکیده ازتکیه گاه خویش جان واسپردیم
به خاطردارم پیامشان را، سرنوشتشان را، آری ..
وهمیشه درگذرگاه خاطرم درگذراست
آوازهای صامت سینه سرخان
سینه برسیخ وتجسد آرزوهای بیست ودوسالگان
سینه برسنگ وازتکراریادشان شاید پیش ازآن که شاعرشوم
بیست ودوساله بمیرم
آمین...
(سروده شهید عزت ابراهیم نژاد)
-------------------------------
کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است.
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
و هر مرگی
حیاتی مرا این چنین پرورده اند
من این چنینم
-----------------
دکتر علی شریعتی
پنهان در پُشت زاويه غُروب به تماشا نشستم مرگِ خود را
و سفر کردم از اتاقهای تنها
تا پنجرههای نمناک از حاشيه خيال
تا سايههای مرگ.
سفر کردم در متن سکوت.
ممتد شدم در گوشههای قاب.
در باد رفتم بیتاب شدم
برباد رفتم.
آن خاكسترين قباي شهرآشوب كه گيسوان بيد را مستانه چنگ ميانداخت
سروده بودم
حديثي از رنگين كماني كه ميدمد و ميماند.
از پشت لايههاي قيرگون اين شب طولاني،
اين شام چندين هزارسالهي بي خورشيد بي ستاره بي مهتاب
سروده بودم
روايت سپيده دمي را بي غروب
كه رگان خشكيده را ميآماسد با سيل سرخ و زندهي بودن
با انگشتان پينه بسته قلم برگرفته بودم نوشته بودم.
بر پيكر سنگين اين كهن بيداد
نه با زبان سكوت كه با صراحت فرياد :
به انتظار نماينده كس نميآيد
نه از وراي سياهي قبا بلند قلندر رندي عالمسوز
كه بگسلد به اشارت حلقهاي ز زنجيري
نه خسروي نه اميري نه پيام آوري از آن كوير اثيري
نه سيمرغي ز قلة قافي من از فراز دار.
خوانده بودم سرود اناالحق
همصداي آن قلندر بيدار.
در آن پرواز دور و دراز كشف و شهود يك مرغ بودم
از سي مرغ و غير ما هيچ چيز نبود.
تو برصورتت خط ميكشي بر خاطرات دور برابر آينه جنگجويي زيبا ميشوي آمادهي نبرد با تاجي از پرهاي رنگين يادگار پروازهاي بلند
از خواب برخاستهام
بوي هيزم ميآيد بلوطهاي رها شده ضربه ميزنند بر شيشههاي پنجره دستان خاموشت سنگ بر سنگ ميكشند شاخه بر شاخه تا ميلاد آتش چون روز ديرباز دلاور غمگين من پاييز در امتداد بيفصلي شانههايت آشيان كهنهترين آههاي من است
از خواب برخاستهام
آبستن واژهها برگهاي خشك در باد زبانه ميكشند.

